تبليغاتX
نگاه نو
کارهای نو بیش از هر چیز به نگاه های نو نیاز دارد
باز هم سلام

چند وقتیه که حال نوشتن ندارم.چیزی هم برای نوشتن ندارم.فقط اومدم آمار دوستان وبلاگی رو بگیرم و یه سلامی خدمتشون عرض کنم. 

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط حمید | 
امروز داشتم جایی میرفتم که از روی پل جدیدالاحداث جوادیه گذشتم.پلی که در موردش مانور تبلیغاتی زیادی انجام شد.در محله های اطرافش هم پلاکارد هایی نصب شده بود با عنوان پلی از جنس همت.دست شهرداری درد نکنه.اصلا دست تمام اونایی که برای آسایش این مردم زحمت میکشند بی بلا باشه و خدا خیرشون بده.اما این پل منو یاد خبر هفته گذشته در مورد روستایی انداخت که به خاطر نداشتن پلی که از روی رودخانه عبور کنه و استفاده از وسیله ای غیر استاندارد تاکنون ۲۰-۳۰ نفر انگشتان دستشون رو از دست دادن.نمیدونم هزینه ساخت این پل در این روستا چقدر میشه؟اما این همه نهاد و سازمان و ... خدمتگذار تاکنون از این موضوع یا موضوعاتی اینچنینی بی خبرند؟

توضیحات

*شنیدم که وزارت کشاورزی هزینه ساخت یک پل در این روستا رو تقبل کرده(نمیدونم صحت داره یا نه)

*اگه واقعا بودجه ای برای این قبیل کارها در نظر گرفته نشده از برادران پولدار دعوت بشه که مخارج اینکارها رو بر عهده بگیرن و بعدا از پول یارانه مردم همونجا اصل و فرع پول اونا پرداخت بشه(خدای نکرده سوئ تفاهم نشه) 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط حمید | 
گاهی اوقات حرفایی رو که نباید بزنیم بدون مقدمه میزنیم.بدون فکر و...

اما اونجا ها که لازمه بعضی چیزها رو بگیم زبونمون قفل میشه و سکوت میکنیم.این سکوت گاها برامون گرون تموم میشه و به اون چیزی که میخوایم نمیرسیم.

اگه بعد از چند وقت هم که سکوت رو شکستیم و حرفی زدیم میشیم پیام بازرگانی....

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط حمید | 
بعد از چند سالی که فیلم های کمدی گیشه های سینما رو قبضه کردن و علیرغم استقبالی که از بعضی از اونها میشه واقعا ارزش دیدن رو ندارن،فیلم سن پطرزبورگ ساخته آقای افخمی رو دیدم که از بازی سلاطین کمدی بهره نبرده ولی ظرایف و زیبایی های بسیار عالی ای داشت که این فیلم رو متمایز کرده بود.البته بازی آقایان قاسم خانی و تنابنده رو هم نباید دست کم گرفت که واقعا عالی هنرنمایی کردند.بهر حال دیدن این فیلم رو پیشنهاد میکنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط حمید | 
بازم یه کاری کردم که دلم نمیخواست انجام بدم.اما دلم باعث شد که اینکارو بکنم.

میبینید این دل بیچاره هم سردرگم شده،ما رو هم گیج کرده.نمیدونم چند وقته که ننوشتم اما انگیزه ای هم برای نوشتن ندارم.نمیدونم امروز هم چی شد که هوس کردم بیام تو دنیای مجازی.این چند وقته فشار کاری و ذهنی زیادی داشتم.

واقعا چقدر ظرفیت ما آدمها کمه که که با کوچکترین تغییری ریتم زندگیمون به هم میریزه و تلو تلو میزنیم.دیشب مسعود از دوستان دوران دانشگاهم بعد از ۶ سال برگشت،با دست خالی و کوهی تجربه.دیدنش هم ناراحتم کرد و هم خوشحال.ما ۳ سال روز و شبمون با هم بود ولی سرنوشت هر کی رو به یه سویی روانه کرد.بعضی وقتا دلم میخواد برگردم به همون دوران.ایندفعه چیزهایی رو که اون موقع داشتم به راحتی از دست نمیدادم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط حمید | 
باز هم نگاهی نو

و شاید تجربه ای نو

تجربه ای تکراری که...

گفتم سلام.باز هم گفتم و گفتم که هر سلام جوابی دارد.

شاید من نشنیدم.شاید هم هرگز گفته نشد.

ما آدما مثل کتابهایی هستیم که فقط جلدمون رو نگاه میکنن .شاید هیچوقت ورق نخوریم و خونده نشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط حمید | 
یعنی کاری که بار اولش رو رو حساب جوونی،خامی و کم تجربگیت میذارن.اما امان از اون موقع که تکرار بشه،اونوقته که هر کسی در موردت هر نظری بخواد میده.اما همیشه که دست خودمون نیست.بعضی وقتا تو بعضی مسائل همش به خنس میخوریم.از هر راهی که میری تهش بن بسته.هیچکس راهو نشونت نمیده ولی به محض گرفتاری همه استاد میشن و ...

بعضی ها هم منتظرن که به اشتباه بقیه بخندن.خیلی وقتا راههائی که بقیه رفتنو جواب داده رو پیش میگیری،اما بازم بازنده ای.اونوقته که پیش خودت هزار تا فکر میکنی و صد تا انگ به خودتو وشانس واقبالت میزنی.

نمیدونم داستان چیه اما حس بدیه که یه کاری رو شروع کنی و به دفعات به سرانجام نرسه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط حمید | 
میروم تا دل مردگیها را ز سر بیرون کنم          گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

به کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم            در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط حمید | 
چند روزیه که با یکی از همکارام در مورد موفقیت و چگونگی کسب اون صحبت میکنیم.نظر دوستمون بر اینه که هر چی که تو ذهنت بپرورونی به اون میرسی .باید اندیشه هامون رو تغییر بدیم و به گام های بلند فکر کنیم.

البته بنده با این طرز فکر مشکلی ندارم،ولی به نظرم علاوه بر این برای انتخاب هدف معیارهای دیگه ای هم لازمه.از جمله توانایی های فردی،شرایط اجتماعی که پول و پارتی هم جزء جدایی ناپذیرشه،زمان ،تلاش و...خیلی چیزهای دیگه

اگه همه اینها رو داشتیم باید منتظر موفقیت باشیم.البته شاید معنی واقعی موفقیت صرفا رسیدن به هدف نباشه.پیشرفت ما تو اون راه و نوع حرکتمون و عکس العمل ما در مقابل ناکامی ها هم شامل موفقیت های ما هستن.

ایمان واقعی یعنی نترسیدن از شکست.توکل به اونی که میپرستی و رویارویی با سیلاب زندگی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط حمید | 
گاهی اوقات دریچه هایی تو زندگی آدم باز میشه که خود آدم خبر نداره.مثل من که با دیدن برج میلاد یه دریچه تو زندگیم باز شده.خودم هنوزدریچه جدید رو ندیدم،ولی به خاطرش کلی خوشحالم .

کلا خوبه که آدم خوشحال باشه.همه باید سعی کنیم همدیگرو خوشحال کنیم.واسه همدیگه جک بگیم،حرکات خنده دار انجام بدیم و دل همدیگرو به هر قیمتی شاد کنیم.

چه اشکالی داره دیگران هم از دریچه های ما بهره ببرن. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط حمید | 
برج میلاد رو برای اولین بار از نزدیک و البته از پایین دیدم.خیلی واسم جذاب بود.عظمتش یه حسی به آدم میداد.درست مثل موقعی که تهران رو از بالای ارتفاعات میبینی،وقتی شهر به اون بزرگی رو زیر پاهات اونقدر کوچیک میبینی همون حسی بهت دست میده که خودت رو جلوی برج میلاد کوچک حس میکنی.

شاید کوچک و بزرگ بودن زیاد مهم نباشه.لذت بردن مهمه.مثل موقعی که زیر بارون راه میری یا تو برف بستنی میخوری.به یکی زل میزنی و وقتی علتش رو ازت میپرسه خودت هم دلیلی براش نداری.

شاید مینی بوس هم خوب باشه.باید یاد گرفت عادت نکرد،ببینی و فراموش کنی،خیلی زود.جدیدا فهمیدم قهوه تلخ هم خوبه اما حتما باید داغ باشه............

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط حمید | 
شما را به ترس از خدا سفارش میکنم،به دنیا پرستی روی نیاورید،گرچه به سراغ شما آید و بر آنچه از دنیا از دست میدهید اندوهناک مباشید.حق را بگویید و برای پاداش الهی عمل کنید و دشمن ستمگر و یار ستمدیده باشید.

شما را و تمام فرزندان و خاندانم را و کسانی را که این وصیت به آنها میرسد،به ترس از خدا و نظم در امور زندگی،ایجاد صلح و آشتی در میانتان سفارش میکنم،زیرا من از جد شما پیامبر شنیدم که میفرمود:

اصلاح دادن بین مردم از نماز و روزه یکسال برتر است.

خدا را!خدا را!درباره یتیمان،نکند که آنان گاهی سیر و گاه گرسنه بمانند و حقوقشان ضایع گردد!

خدا را!خدا را!درباره همسایگان،حقوقشان را رعایت کنید که وصیت پیامبر شماست،همواره به خوشرفتاری با همسایگان سفارش میکرد تا آنجا که گمان بردیم برای آنان ارثی معین خواهد کرد.

خدا را!خدا را!درباره قران،مبادا دیگران در عمل کردن به دستوراتش از شما پیشی گیرند.

خدا را!خدا را!درباره نماز که ستون دین شماست.

خدا را!خدا را!درباره خانه خدا،تا هستید آنرا خالی مگذارید،زیرا اگر کعبه خلوت شود،مهلت داده نمیشوید.

خدا را!خدا را!درباره جهاد با اموال و جانها و زبان های خویش در راه خدا.

بر شما باد پیوستن با یکدیگر و بخشش همدیگر،مبادا از هم روی گردانید و پیوند دوستی را ازبین ببرید.امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که بدی های شما بر شما مسلط میگردند،آنگاه هر چه خدا را بخوانید جواب ندهد!

                                                                                                        وصیت نامه علی (ع)

اینها حرفای مردیه که دنیا با تمام بزرگیش یارای شنیدن دردش رو نداشت.فریادش رو در چاه سر میداد و عدالت رو در شبهای تاریک تنهایی تقسیم میکرد.

مسلمانان!مسلمانان!مسلمانی ز سر گیرید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط حمید | 
شاید وقتش رسیده که خودم هم نگاهمو عوض کنم.شاید زمان یک کار نو رسیده باشه.شاید یک نگاه نو،مقدمه کاری نو باشه...

شروع دوباره.شاید...

   ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است                     بردار ز رخ پرده که مشتاق لقائیم

                                                                                                                        مولوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط حمید | 
میخوام حرفمو با یه داستان یا لااقل بصورت غیر مستقیم بزنم ومثل یه نکته اخلاقی مطرحش کنم ،اما نمیتونم.اشکالی نداره.صاف میرم سر اصل مطلب.

هر روز در دفعات بیشماری تحت تاثیر رفتار متقابل افراد قرار میگیریم.از این برخوردها بیشمار نتیجه گیری میتونیم بکنیم.اما بیاییم تو نتیجه گیری هامون مثبت بیاندیشیم.رفتارمون رو تحت تاثیر هر عمل به ظاهر منفی قرار ندیم.بعضی اوقات وجدانمون رو بیدار کنیم و خودمون رو جای دیگران بذاریم.نقاط ضعف دیگران رو نادیده بگیریم وحسن نیت افراد رو باور کنیم.

در یک جمله:زود قضاوت نکنیم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط حمید | 
بهش فکر میکنی،باهاش حرف میزنی و همه اون چیزهایی رو که دوست داری ازش میخوای.قبلا هم اینکار رو کرده بودی اما اون نشنیده بود.

سعی میکنی بهش فکر نکنی،انگار که نیست.از اول هم نبوده.اما یه چیزی هست که نمیذاره.شاید خاطرات خوبه که تو ذهنت لی لی بازی میکنه،شاید هم صدای خش خش برگها زیر پاهاته.اون شب غمگین پاییز که تو سرمست قهقهه میزدی و برگها برای تنهاییت ناله میکردند.شاید اونم داره تو تنهاییش با تو حرف میزنه و حرفاشو به تو میگه!چرا تا حالا نشنیده بودی؟!

چشماتو میبندی و خوب گوش میدی .ضرب آهنگ صداش فقط خواستنه.چه چیز کوچکی.اما مگه تو چی میخواستی؟فقط بودن.اینم که خواسته بزرگی نیست.چه ریتم زیبایی داره این آهنگ.اما فقط موقع جدایی قشنگه.فقط باید شب،تنها و تاریک بهش دل بدی....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط حمید | 

امروز تو روزنامه ها خوندم که در حال اجرای یک صحنه بدلکاری دچار حادثه شده و فوت کرده.دلم نیومد در موردش ننویسم،چون یکی از بهترین ها تو کارش بود.در ضمن جزو اولین افرادی بود که اکشن حرفه ای رو وارد سینمای ایران کرد.قهرمان شیرجه جهان، دکترای روانشناسی ورزشی و مسلط به چند زبان خارجی.ایشان رو با سریال هشدار برای کبری ۱۱ شناختیم و در مدت ۳ سال فعالیتش در ایران فیلم  ها و سریال هایی با هنر نمایی وی دیدیم.از دست دادنش برای سینمای ایران زود و غیر قابل جبران بود.

روحش شاد و یادش گرامی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط حمید | 
تبلیغات نامزدهای ریاست جمهوری شروع شده و تنور انتخاباتی کم کم داره داغ میشه.تو این دو روز حدود ۱۰۰ نفر از مردم عادی ثبت نام کردند.این نشون میده ، هستند افرادی که فکر میکنند اداره مملکت الکیه و فقط لازمه که اراده کنند.مثل بسیاری از آقایون که در هر پست و مکانی که بهشون پیشنهاد بشه نه نمیگن و قدم پیش میذارن.بدون دانش و آگاهی.

عده دیگر هم که جزء رجل سیاسی به حساب می آیند سفرها و دیدارهاشون شروع شده و بدنبال رایزنی برای کسب حمایت و ارائه راهکارها و استراتژی هاشون هستند.

طبق معمول وعده ها و شعار ها هم شروع شده،حرفایی که تا اجرا فاصله زیادی داره ولی یقینا خواسته قشر عمده ای از جامعه هستند.

اما اگه خواستید رای بدهید به آینده و شعارهایی که نامزدها در مورد آینده میدن توجه نکنید،کافیه یه نگاه به گذشته و کارنامه های اجرایی اونا داشته باشید، (شاید بهتر جواب بده!البته بنده هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم و اگر اوضاع بدتر شد گردن منو وپیشنهاد من نندازین.چون یه سری در مملکت هستند که کارشون اینه که بی کفایتیشونو گردن دیگران بندازن)

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط حمید | 
مهمترین نقشی که اسلام در ایجاد تمدن اسلامی ایفا کرد زمینه سازی مناسب برای رشد و شکوفایی علم است. اسلام با ترغیب و تشویق به علم آموزی،همگانی کردن دانش،آزاد اندیشی وتن ندادن به تقلید به همراه مبانی ناب قران و عترت به این مهم دست یافت. همچنین فضای باز در روابط مسلمین با دیگر بلاد(به دور از اندیشه های مذهبی)باعث شد که علم که سرچشمه اش در مسیحیت و تمدن های بزرگی چون ایران ،مصر و... بود به سرزمین های اسلامی وارد گردد. البته جنگجویی و روحیه تهاجمی اعراب نیز برای بوجود آمدن تمدن اسلامی لازم بود.اماپیامبر توانست آنها را به وحدت رساند و بر محور دیانت به سمت کمال مطلوب و شکوفایی علمی سوق دهد. با اینکه امروزه کشورهای اسلامی از جایگاه مناسبی در حوزه علم و صنعت و تحقیق قرار ندارند اما نامهای بزرگی چون جابربن حیان،خوارزمی،زکزیای رازی،ابوعلی سینا،ابوریحان بیرونی و عمر خیام میدرخشد. در صورت تمایل برای مطالعه از چند مقاله در این زمینه روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط حمید | 
صبح روز شنبه

ساعت ۶ صبحه.باید زودتر حرکت کنم تا قبل از ۶:۳۰ وارد محدوده طرح ترافیک بشم.اما ماشین پنچره.سریع زاپاس رو در میارم و لاستیکو عوض میکنم.لباسم کاملا کثیف شده و مجبورم عوضش کنم.

وقتی به خونه بر میگردم بابام بیدار میشه و میگه ماشینو نبرم. چون خودش میخوادش.سوییچ رو میذارم و با عصبانیت از خونه میام بیرون.سر خیابون که میخوام سوار تاکسی بشم میبینم موبایل و کیف پولم رو تو ماشین جا گذاشتم،بدو برمیگردم خونه اما بابام با ماشین رفته و کسی خونه نیست.تصمیم میگیرم با پول خرد ته جیبم و با اتوبوس خودم رو به محل کارم برسونم.ساعت ۶:۵۵ و من ساعت ۷ باید کارت بزنم.سوار اتوبوس میشم وبه سمت ایستگاه مترو پیش میرم،تو راه با موبایل یکی از مسافرا زنگ میزنم به رییس و میگم ماشینم خراب شده یه کم دیر میرسم.مثل همیشه نق میزنه ، از شلوغی شعبه میگه و از بی خیالی من.

صف بلیط مترو خیلی شلوغه و من هم ۱۰۰ تومن بیشتر ندارم،واسه همین قاچاقی همراه یه خانم از گیت ورودی رد میشم.خانمه میبینه و کلی زیر لب غر میزنه وهمه مشکلات و عدم پیشرفت کشور رو گردن من و امثال من میندازه.

قطار اول پرشده،قطار دوم رو هم انقدر به عقب هلم دادن که نتونستم سوار بشم.ساعت از ۸ هم گذشته.قطار بعدی که در حال توقف تصمیم خودمو میگیرم.از خط قرمز رد میشم و همینکه در باز میشه دو سه نفرو هل میدم و با یه حرکت ژانگولری یه صندلی تصاحب میکنم .نگاه سنگین مسافر ها رو میبینم،اما سرمست از این پیروزی بهش توجه نمیکنم.

از ایستگاه میام بیرون و به سمت شعبه حرکت میکنم.اخرین باری که سوار مترو شدم ۳ سال پیش بود که جیبمو زدن وهمه مدارکمو بردن.قیافه دزده خوب یادمه به بهونه ساعت پرسیدن خودشو انداخت سمت من و.... چه قدر دربدر شدم تا برای مدارکم المثنی گرفتم.تو همین فکرها هستم که پام تو یه چاله پر آب میره و تا زیر زانو خیس میشه.کاریش نمیشه کرد با کفش و شلوار خیس راهمو ادامه میدم.ساعت ۸:۴۰ وشعبه قیامته.وقتی وارد میشم رییس ساعتشو نگاه میکنه و جواب سلاممو با تکون دادن سر و اخم میده.

سیستم رو روشن میکنم وکفش و جورابمو در میارم سر جام میشینم.به رییس نگاه میکنم ، از برخوردش اعصابم خرده.یه مشتری به سمتش میره،تو دلم میگم کاشکی اون مشتری با مشت بخوابونه تو صورت رییس،اما چقدر قیافش آشناست همونیه که جیبمو زد.معطل نمیکنم، بدو به سمت رییس میرم ویقه طرفو میگیرم و از رییس میخوام زنگ بزنه ۱۱۰ ،اما این بار هم خشم رییس و دزد تو چهرشون نشون میده که یه خبرایی هست.آفا دزده عضو هییت مدیره و مشاور مدیر عامله.برای بازرسی از صبح اومده بوده شعبه.از من در مورد دیر اومدنم و اینکه چرا جوراب و کفش پام نیست و پاچه شلوارم بالاست سوالاتی میکنه،قضیه اشتباه گرفتنش با دزد رو هم باور نمیکنه و فکر میکنه من خواستم جلوی همکارام ضایعش بکنم.

دیگه حسابی کلافه شدم،سر جام میشینم و شروع به کار میکنم.

ساعت ۱:۳۰ .در شعبه رو بستن.پولامو که میشمارم میبینم صندوقم ۱۵۰۰۰۰ تومان کم داره.شروع به بازدید و چک کردن اسناد میکنم.اما هیچی گیرنمیارم. ساعت ۴ شده و منم گرسنه و خسته.تقریبا همه همکارا رفتن.اسنادمو جمع و جور میکنم و آماده رفتن میشم .رییس یه نامه برام گذاشته .میگیرم دستم که تو راه بخونمش .فکر میکنم با وامم موافقت شده اما نه!یه توبیخیه به همراه حکم معرفی به کارگزینی.فردا صبح باید برم کارگزینی منطقه.دستو پام شل میشه،نامه از دستم میفته و باد میبرش.

به خونه که میرسم بابام کاملا عصبانیه و تا منو میبینه کلی دری وری نثارم میکنه.آخه صبح یادم رفته بود که پیچ های چرخ ماشین رو سفت کنم.تو راه چرخ در میاد و...

یکشنبه صبح

میرم کارگزینی. حکمم رو زدن برای شعبه جاده خاوران.بالاخره رییس با همدستی مشاور مدیر عامل زهر خودشو ریخت.میرم پیش رییس کارگزینی(آدم گردن کلفتیه).داستان رو بهش میگم.بهش میگم آخه من چه جوری هر روز صبح از جنت آباد شمالی خودمو برسونم کیلومتر ۱۰ جاده تهران -مشهد.در جوابم میگه منم هر روز صیح از نیاوران میام اینجا(میدان امام خمینی). البته نگفت که یه پرشیا سازمانی زیر پاشه و یه راننده در اختیارش.حتی نگفت با حقوق کارمندی چه جوری نیاوران میشینه. منم جوانی نکردم ،هیچی نپرسیدم، تشکر کردم و اومدم بیرون.

دوشنبه صبح

ساعت ۴:۳۰ از خواب بیدار شدم ،باید سریع آماده شم چون وسیله ندارم و باید راس ساعت ۷ داخل شعبه باشم.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط حمید | 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد                فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی              رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب     که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا              کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم              ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

                             تودریای من بودی آغوش بگشا   

                           که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

                                                                  حمیدی شیرازی(معاصر)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط حمید | 
هفته گذشته سر یکی از کلاسها بحثی شد در مورد اصلاح الگوی مصرف.استاد محترم صحبت هایی کردند در مورد اصراف مردم وبرتری امکانات کشورمون رو با خیلی جاهای دیگه مقایسه کردند.البته من با مقایسه و اینکه همه قصور به گردن مردم بیفته مخالفم.اما سعی کردم درباره این مهم که اینروزها در موردش زیاد میخونیم و میشنویم فکر کنم.

اصلاح الگوی مصرف به هیچ وجه امر به مصرف نکردن یا کم مصرف کردن ندارد بلکه درست مصرف کردن را یادآوری میکند که متاسفانه ما نیاموختیم.البته در این زمینه نه آموزشی داده شده و نه الگویی بوده برای پیروی،بجز احکام اسلامی که آنهم درست بیان نشده است.

خیلی خوب میشه اگر بتونیم نحوه درست مصرف کردن و استفاده از امکانات بخصوص منابع طبیعی مثل آب،گاز،فضاهای سبز و... رو بیاموزیم.این مهم به طرق مختلفی قابل اجراست،مثل:

آموزش غیر مستقیم از طریق الگوها:الگو ها افرادی هستند که عملکردشان سرمشق سایر مردم میشود.معلم یک کلاس برای دانش آموزان-رییس یک سازمان برای کارکنان و سردمداران کشور برای مردم که به نظر من مهمترین الگوی یک ملت به شمار می آیند.مثلا نحوه تبلیغات نامزد های ریاست جمهوری نمونه بارز و عملی مصرف بهینه برای مردم است.

ایجاد بستر مناسب برای مصرف درست:نمیتونیم به کسی که پیکان مدل۴۸ داره زور کنیم که ماشینت باید در هر ۱۰۰ کیلومتر ۶ لیتر بنزین مصرف کنه بلکه باید شرایطی رو فراهم کنیم که اون شخص هم بتونه خودروی خوب و کم مصرف سوار شه یا به مردم بگیم تابستون کولر روشن نکنید چون برق نداریم.زمستون بخاری روشن نکنید چون گاز نداریم.به جای آن مدیرانی کارآمد بر سکان مدیریت قرار دهیم که بتوانند ذخیره انرژی را درست انجام دهند و از عهده مدیریت منابع بر آیند.

استفاده از اهرم های بازدارنده:اگر امکانات و بستر مناسب برای درست مصرف کردن برای مردم بوجود آمد،آنوقت نوبت به استفاده از سیاست های بازدارنده برای آندسته از افرادی میباشد که خودخواهانه مصرف میکنند.این سیاست ها شامل تذکرات،قطع اشتراکات و حتی مجازات های کیفری نیز میتواند باشد.

درست مصرف کردن هنر است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط حمید | 
همیشه تو مدیریتمون این مشکل حاکم بوده.تقصیر ها رو گردن دیگران بندازیم و خودمون میزمونو سفت بچسبیم.

مثل همین چند وقته که علی دائی با اون همه پشتیبان در عرض ۲ ساعت از تیم ملی کنار گذاشته شد.البته در اینکه تیم ملی فوتبال برای آقای دائی نام بزرگی بود شکی نیست،ولی در اینجا اون کسانی هم که ایشان را انتخاب و در مدت مربیگری از ایشان حمایت کردند هم باید جوابگو باشند.

شاید بهتر بود این آقایان هم بعد از اخراج سرمربی خودشان استعفاء میدادند،پاسخگویی مدیر یعنی همین(اختیار و در مقابلش پاسخگویی).اگر این چنین نبود بنده تمایل به مربیگری بیژن شکیبا داشتم،حالش هم بیشتر بود.

حالا همین آقایون گزینه هایی مثل مایلی کهن که کارنامه باخت هایش به تیم های درجه ۳ آسیا رو مردم فراموش نکردند رو کاندیدای اول خودشون معرفی کردند.بعضی ها هم سخن از بازگشت دوباره خود دائی میکنند.این دیگه خیلی آدمو قلقلک میده!

---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰---۰-

*(روزنامه همشهری ۱۷/۱/۸۸):کشور چین برای یکی از شهرهای خودش در به در دنبال شهردار میگرده اما کسی پیدا نمیشه که مسئولیت این شهر آلوده را به عهده بگیره.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط حمید | 
بهار تلنگری است عظیم بر جان جهان.اگر آنراتکرار ندانیم و به آمدن و رفتنش به چشم عادت ننگریم.

بهاری که آمده است برای اولین بار است که آمده و هرگز تکرار نخواهد شد.بهاری خاص من و تو و ما و بقیه آدمهایی که هستیم و نفس میکشیم.یقین بدانید این بهار تازه تازه است و هر روزش نوروز.

بیاییم در این بهار لبخند را از لبانمان محو نکنیم و نگاهمان را به زیبایی ها بدوزیم.اندیشه های زیبا در سر بپروانیم،خوب بگوییم،خوب بشنویم و زیبا ببینیم.

بهارتان نوروز

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط حمید | 
این ایام تو کوچه پس کوچه ها،سر چهارراه ها و خیابونا آدمایی رو میبینیم که سر و صورت خودشونو سیاه کردن و با لباسای قرمز میزنن و میخونن.اونا همون حاجی فیروز هستن که ریشه در سنت های  کهن ما ایرونیا دارن.مشابه اونا بابانوئل ها هستند که در غرب فعالیت میکنن و من از تاریخچه پیدایششون خبر ندارم.

اگه یه کم دقت کنیم چندتا تفاوت بین این آدمای صاحب ذوق میبینیم:

حاجی فیروز ها سیاه و لاغرند و جدیدا چرکولک هم شدن برعکس بابانوئل ها سفید، تمیز و سر حالند.

حاجی فیروز ها از مردم انعام میگیرند ولی تو فیلما دیدیم که بابانوئل ها هدیه میدن و آرزو ها رو براورده میکنن.

البته کاملا معلومه که ذات این حرکات شادیه مردمه،اینه که شهر و دیار رنگ و بوی طراوت و تازگی بگیره و امید رو تو وجود مردم زنده نگه داره. چیزی که امروز بهش میگن بهداشت روانی 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط حمید | 
کی داده و کی گرفته!اولش همه همینو میگن.اما یه کم که دقت کنیم میبینیم خیلی ها دادن و خیلی ها هم گرفتن.مهریه در بعضی مواقع برای خانم ها یک سپر تدافعی و شاید هم تهاجمی باشه.

در گذشته نه چندان دور ارزشش به تومن یا میلیون (فکر کنم از نوع تک رقمی)بود.اما چند سالیه که معیارش سکه شده،اونم به سال تولد.اونایی هم که تعداد ۵۰۰-۶۰۰ تا یا بیشتر رو اعلام میکنن همیشه یه ۱۴ تا یا یه ۵ تا هم به نافش میبندن تا به اصطلاح خودشون  مبلغو روحانی(منظورم آخوند نیست) کنن.(حالا چه جوری من نمیدونم!)

شاید اگه هرسال مثل نرخ مسافرکش های خطی برای مهریه هم نرخی تعیین میشد مشکل حل بود.اما نه بالاخره یه فرقی بین اتوبوس و هواپیما باید باشه.منطقی هم هست، این کجا و اون کجا...

اما آقایون که هی ادای شکسپیر رو در میارن چی؟چرا واسه ۱۰۰ یا ۲۰۰ تا بیشتر و کمتر جون میکنن؟

من که ۱۰۰ تاشم ندارم بدم خوب ۵۰۰ تای دیگرو هم ندارم دیگه.نهایت ماهی یکی دوتا میدیم(عمرمون تموم میشه بدهیمون مونده)

تازه میتونیم به جای عندالمطالبه به عندالاستطاعه تبدیلش کنیم یعنی پرداختشو موکول به زمانی کنیم که توان پرداختش رو داشته باشیم.هم ارادتمونو به عروس خانم ثابت کردیم هم خطر رو به اقل رسوندیم.

مطالب بالا رو نوشتم که یه کم ذهنتونو درگیر کنم،وگرنه مقیاس های درستی نیست.اما واقعا چه جوری میشه با این مساله روبرو شد؟مقایسه مهریه ها با هم خوبه یا نه؟مقدار مهر باید کم باشه یا زیاد؟فرهنگ های مختلف،اوضاع مالی،تحصیلات و...چه تاثیراتی برمیزان مهریه دارن؟اصلا قانون چانه زنی برای مهریه خوبه یا میتونه باعث ذهنیت های بد دو طرف نسبت به هم بشه؟

لطفا هر کسی که این مطلبو میخونه نظرشو بگه.فقط حتما جنسیت خودتونو عنوان کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط حمید | 
نزدیک سال نو هستیم و همه دارن آماده استقبال از بهار میشن.هر سال تو این ایام خیلی از نهاد های نیکوکار سعی میکنن از طریق جمع آوری کمک های مردمی شادی رو به خونه افراد کم بضاعت هم ببرن.البته این نوع حرکات تو ایام دیگری مثل ماه رمضان هم انجام میشه،اما چند نکته مهمه که نباید فراموش کنیم.

بیاییم مهربونی رو فرهنگ کنیم نه اینکه مثل طرح های ضربتی چند هفته در سال به فکر هم نوعانمون باشیم و بعدش فراموششون کنیم.

سعی کنیم کمکهامون مثل تبلیغات صدا و سیما که همش دنبال جلب ترحم مردم برای کمک کردنه نباشه،بلکه انفاق رو به شکرانه داشته هامون انجام بدیم و بدونیم دارایی ما علاوه بر سعی وتلاشمون از فضل خداست.دستگیری از مردم رو وظیفه بدونیم.

بعضی وقتا لازم نیست خیلی دوردست ها رو نگاه کنیم،شاید تو چند قدمی خودمون هم کسی محتاج سلام ما باشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط حمید | 
سلام

کنجکاوی تو منو هم کنجکاو کرد.فکر کنم بدونی چرا؟

منطق آدمها رو نوشته ها،عکس ها و...نشون نمیده.کلام آدما باید دلنشین باشه.

احوالپرسی ها باید صمیمانه باشه و لبخند ها حقیقی.

منتظرم...

یا علی

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط حمید | 
روز دوشنبه ساعت ۲:۴۰ ماشینم رو توی یکی از فرعی های منتهی به شریعتی پارک کردم تا به کلاس بروم.(واحد شریعتی-همت)ساعت ۵ که برگشتم دیدم رفیق تنهاییم نیست(ماشینم).حالا شما تصور کنید اون لحظه چه حسی به آدم دست میده؟!

سرتون رو درد نمیارم،ساعت ۱۰ شب فهمیدم دولت خدمتگزار در راستای طرح انضباط اجتماعی ماشین رو به پارکینگ انتقال داده.حالا من که تو تمام دوران تحصیل نمره انضباطم کمتر از بیست نبوده با این ننگ چیکار میکردم؟!

اما نگرانی من بی مورد بود،چون با کمی هزینه تبعات اونم ازبین رفت و فردای اون روز ماشینم رو نجات دادم وبه خونه خودش برگردوندم...

نتیجه اخلاقی:

۱-من ماشین دارم

۲-اگه دیدین کسی تو خیابون آنفاکتوس زده ابدا ربطی به آلودگی هوا وناراحتی قلبی و ...نداره،شاید ماشینشو بردن.

۳-طرح اشتغال زایی به خوبی رو به جلو حرکت میکنه.بعد از برادران جا پارک فروش (ببخشید پارکبان)،در راستای همین طرح هاست که کلی آدم رو سرکار میذارن و کلی آدمای دیگه سر کار گذاشته میشن.تازه کلی پست های مدیریتی هم بوجود میاد.

۴-هنگام پارک خودروی خود را در دنده نگذارید و دستی ماشین خود را نکشید،چون بعد از حمل، خودروی شما یکی از این دو را از دست میدهد.برای متوقف ماندن خودرو به روشهای سنتی متوسل شوید.از آجر ،جدول کنار خیابان یا خودروی عقب یا جلویی استفاده کنید.

۵-بسیاری از قوانین قابل رویت نیستند،اصلا مکتوب نشده اند و شاید زاییده تخیلات باشند،اما ابدا درصدد انکار آنها نباشید.

۶-...

۷-...

.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط حمید | 
 پسر کوچکی وارد داروخانه شد.کارتن جوش شیرینی را به سمت تلفن هل داد،بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره تلفن.مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش میداد.پسرک پرسید:((خانم،میتوانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟))زن پاسخ داد:((کسی هست که این کار را انجام میدهد.))

پسرک گفت:((من این کار را با نصف قیمت انجام خواهم داد.))زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد:((خانم من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو میکنم.در اینصورت شما زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.))

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت،گوشی را گذاشت.مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود،به سمتش رفت و گفت:((از رفتارت خوشم می آید،میخواهم کاری به تو بدهم.))

پسر جوان جواب داد:((نه.ممنون!من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم،من همان کسی هستم که برای این خانم کار میکند.))

 به نقل ازماهنامه مکث

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط حمید | 
در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود..

                         

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط حمید |