بازم یه کاری کردم که دلم نمیخواست انجام بدم.اما دلم باعث شد که اینکارو بکنم.
میبینید این دل بیچاره هم سردرگم شده،ما رو هم گیج کرده.نمیدونم چند وقته که ننوشتم اما انگیزه ای هم برای نوشتن ندارم.نمیدونم امروز هم چی شد که هوس کردم بیام تو دنیای مجازی.این چند وقته فشار کاری و ذهنی زیادی داشتم.
واقعا چقدر ظرفیت ما آدمها کمه که که با کوچکترین تغییری ریتم زندگیمون به هم میریزه و تلو تلو میزنیم.دیشب مسعود از دوستان دوران دانشگاهم بعد از ۶ سال برگشت،با دست خالی و کوهی تجربه.دیدنش هم ناراحتم کرد و هم خوشحال.ما ۳ سال روز و شبمون با هم بود ولی سرنوشت هر کی رو به یه سویی روانه کرد.بعضی وقتا دلم میخواد برگردم به همون دوران.ایندفعه چیزهایی رو که اون موقع داشتم به راحتی از دست نمیدادم.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۱۹ ب.ظ توسط حمید
|